رفته بودم سفر و به تازگی سر کارم برگشتم.
آرامش بیش از حد بعضی از محیط ها، آدم رو کلافه می کنه. آدمیزاد ناخودآگاه منتظر خبری از دور و بر خودش باقی می مونه و اگه این انتظار کشیدن، نتیجه ی چندانی در بر نداشته باشه، آدم به انجماد مغز مبتلا می شه.

http://gelayeha.googlepages.com/Aramesh.JPG

در طرف مقابل، خبر زیاده از حد هم، به گونه ی دیگه ای انسان رو آزار می ده. من الان دقیقاً توی اون حالت قرار دارم، و می خوام اعتراف کنم که دیگه ذهنی برای خبر خوندن و فکر کردن به اون ها برام باقی نمونده.
پیش از خواب و بعد از بیدار شدن، به دنیای قشنگی فکر می کنم که قصد داریم بسازیم. هرگز دوری و فاصله برام نگران کننده نیست، فقط می خوام بخوابم و توی خواب هام، ببینم کنار رودخونه نشستم و آب آلبالو می خورم.
من مطمئنم به زودی آینده ی روشنی خواهد اومد و نفس هایی که می کشیم توی سینه خس خس نخواهد کرد.

لپ تاپ روی زمین و من روی تخت، هدفون توی گوشم و به صدای لطیف کریس مارتین گوش سپردم، مانیتور خاموش شده و عکس خودم رو توی اون می بینم. جزییات چهره ام معلوم نیست اما می دونم که آشفته ام. چند شبه تا صبح نخوابیدم و امروز ظهر، با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم.

http://gelayeha.googlepages.com/laptop.JPG

به یاد میارم، آخرین باری که صفحه ی مانیتور خاموش شد، صدای لطیف بن هارپر، the woman in you رو می خوند، کجا، با کی و در چه حالی بودم…. (ادامه…)

بعد از اون همه نگرانی و دلهره، که زندگیم رو داشت نابود می کرد، شرایطی دارم که دقیقاً مثل یه بچه ی تازه متولد شده ام. باورم نمی شه که چقدر شب ها راحت می خوابم. چقدر بی دغدغه، ساعت ۱۰ و ۱۱ شب چشامو هم می ذارم و صبح روز بعد با یه انرژی وصف ناپذیر از خواب بیدار می شم.
واقعاً به آدم می چسبه…کار جدید هم که دیگه…;)

تا چند ماه پیش به این فکر می کرد که فقط یک زن باشه، یک زن با ویژگی هایی که، همه ی زن های دیگه ی دنیا اون رو دارن.، زن های دیگه ای که در طول تاریخ اومدن و رفتن، و زن های دیگه ای که بعد از این تاریخ متولد خواهند شد.
یک زن، زیبا و دلفریب، مهربون و دلسوز، در مواقع لازم، توسری خور و تحقیر شونده، و در مواردی، غرغرو و غیرقابل تحمل.
یک زن که برای هماغوشی با یک مرد آفریده شده، اما همیشه باید خودش رو سانسور کنه تا بهش انگ هوسرانی زده نشه، یک زن که باید اون طوری که می خواد زندگی نکنه، برای این که همه متفق القول بهش بگن: زن خوب..
زن خوب، زن منفعل، زن سرکوب شده، زن به قهقرا رانده شده…اما…

زن بودن تنها، کامل نیست. علاوه بر اون، باید انسان باشی تا بتونی بهتر زندگی کنی…یه انسان که می خواد متفاوت باشه و بالا بره…
همیشه می شه زن بود….اما…
همیشه نمی شه انسان بود و انسانی زندگی کرد…

اصلاً دیوونه شدن سخت نیست ولی دیوونه بودن کار سختیه. برای همینه که خدا دیوونه ها رو خیلی بیشتر از من و تو دوست داره چون به اصل خودشون پایبند هستن. اصلاً تا حالا شده دیوونه ببینی و بفهمی که چی تو سرش می گذره؟ خب جوابش ساده ست…
برای این که دیوونه ها قابل فهم نیستن. لااقل از نقطه نظر من و تو. اینه که ما اونا رو با یه سری دایره های فرضی که به دورشون می کشیم از خودمون جداشون کردیم و اسمشونو گذاشتیم: دیوونه..

غافل از این که، دیوونه ی اصلی خود ماهاییم و اونان که عاقلن. چون این ماییم که اونا رو نمی فهمیم، و چون نمی فهمیمشون، نمی دونیم که اونا هم ما رو می فهمن یا نه و آیا این اونان که خودشون رو از دنیای درهم و برهم و دیوونه ی ما جدا کردن یا این ماییم که دور اونا حصار کشیدیم؟
دیوونه شدن کار سختی نیست! فقط… دیوونه موندن سخته
مگه نمی بینی من چقدر سختی می کشم؟

http://i43.tinypic.com/ippa3a.jpg

می دونی نهایت لذتمه که هنوز، شکل ابرها رو به اون چیزایی که دم دستمون هستن تشبیه کنم و یه نفر دیگه که کنارمه، اونو ببینه و درک کنه
تو اون یه نفر می شی…؟
کار سختیه ها…
همه ی فکراتو کردی؟
;-)

سفر نوروز ما امسال کمی عجیب و غریب بود، چرا..؟

چون تسلیم شرایط جوی بودیم و این هوا بود که مسیر سفر رو معین می کرد.

در پی همین آمد و رفت ها و پناه گرفتن های اجباری به علت سرمای هوا و بارون و حتی برف، یک شبانه روز رو توی یکی از شهرهای کویری محروم استان کرمان سر کردیم.

کویر مه آلود

هنوز دارم به این فکر می کنم که چطور بعضی از مردم کشورمون با این میزان کمبود امکانات روبرو هستن…این مردم می گفتن ما حتی آب درست و حسابی در اختیار نداریم و گهگاه که به لطف و کرم خدا بارون بزنه، باید دعا کنیم قنات شهرمون پرآب شه تا بتونیم سال آبی بهتری در پیش رو داشته باشیم.

چیزی که تماشاش روز بعد، منو حسابی دلگیر کرد دیدن زمین های کشاورزی رها شده و بایری بود که معلوم نبود به چه علت، حداقل در چندسال اخیر کسی توی اون زمین ها کشت و زرع نکرده بود… توی مسیرمون وارد شهرهای مستقر در مرز دو استان کرمان و فارس شدیم. جاده هایی بودن که شاید هفته به هفته ماشین غریبه ای از اونا عبور نمی کرد. از جاده هایی رد شدیم که هر یک ربع یک بار، یه وانت باری یا موتور با شماره پلاک محلی توی اونا دیده می شد. اونم زمانی که اکثر جاده های خوش آب و هواتر کشور با ترافیک نوروزی دست و پنجه نرم می کردن.

جاده هایی که هنوز دست تکنولوژی تلفن همراه بهشون نرسیده بود و کم و بیش نقطه کور بودن.

خبری از تابلو، کیلومترشمار و آبادی نبود…غروب خورشید بسیار دیدنی، نم بارون بسیار پاک و آسمون شبش مملو از ستاره های بی نظیری بود که توی آسمون پایتخت فقط ۱۰ -۱۵ تا از اونا با چشم غیرمسلح قابل رویته …ولی در کنار همه ی اینا، میزان ساده دلی و خون گرمی مردم اون نواحی منو بسیار شیفته کرده بود……………..

ابیانه

بعد از چندروز اقامت توی شهرهای دیگه، روزی که برمی گشتیم به ابیانه سر زدیم…تعصب این مردم در پایبندی به زبان و گویش محلی باستانی شون و به تن کردن لباس های محلی که به گفته خودشون قدمتش به دوره صفویه برمی گرده در نوع خودش کم نظیر بود.

توی ناحیه کویری قم- کاشون که دچار سیلاب شده بود حیرت زده پیدایش برکه ها یا به قول خودم(!) دریاچه های کوچولویی رو می دیدم که با اون ناحیه بسیار تناقض داشت. سال ۸۸ عجیب و توفانی شروع شد و با وجود این که من هفته اول سال رو در یک توفان عاطفی سیر می کردم، هفته دوم هم با آب و هوای متغیر بهاری روبرو شده بودیم و بارش ها و سیلاب هایی که توی نواحی خشک کشور به چشم حیرت زده خودم دیدم، واقعاً موجب شکرگزاری به درگاه خدا شد.

راستی می دونستید؟ من دختر آبانم و زاده ی سرزمین باران… :)

سال جدید داره می یاد
گلوم درد می کنه
قلبم تند می زنه
فقط چند ساعت باقی مونده و همه چیز می خواد عوض شه
نمی دونم چی بنویسم، تا حالا کلی گزارش و مقاله و خبر نوشتم ولی وقتی برای فقط چند خط شخصی نوشتن توی آخرین ساعت های سال کهنه، دستم به کیبرد می ره کم می یارم.
چند ساعت مونده………………………….. (ادامه…)

دست های پر از کیسه های خرید و چهره های شاد و خندون، دم زدن ماهی قرمز توی تنگ بلور، تماشای شکوفه هایی که یک شبه از دل شاخه های خشک درخت توی حیاط سر بیرون آوردن، برنامه ریزی برای تعطیلات نوروز و شوق بی نهایتی که از “نو” شدن همه چیز در دلم انباشته شده، بهم یادآوری می کنه که ۱۰ روز بعد “تو” همراه بهار به شهر من برمی گردی!
زندگی چیزی جز انتظار کشیدن نیست اما وقتی بدونی انتظار کشیدن ات پایان خوشایندی داره شور و هیجان این انتظار، چند برابر می شه.
خسته شدم و می خوام با تازه شدن سال، شرایط، موقعیت و همه چیزهایی رو که به دستم می رسه رو هم “نو” کنم.

یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ی ما احترام نگذاشتن به حقوق بقیه ست. همیشه اون افرادی که خیلی ادعای کلاس و شعور و ادب و غیره رو دارن توی مرحله هایی قرار می گیرن که باید خودشون رو نشون بدن. اون وقت اگه دروغ گفته باشن معلوم می شه (ادامه…)

همه جا تیتر زده بودند “پسر ۱۳ ساله پدر شد” ما آمدیم یک حرکت جدید بزنیم:

ماجرای شگفت آور پسری که در ۱۳ سالگی پدر شد

به گزارش روزنامه سان ، الفى پسر ۱۳ سالۀ انگلیسی که چهره‌اش او را بیش از ۸ سال نشان نمى‌دهد از دوست دختر ۱۵ سالۀ خود (چنتل) صاحب فرزند دخترى شد. آن دو وقتى ‌از موضوع مطلع شدند تصمیم به سقط جنین گرفتند اما بعد پسرک فکر کرد بد نیست که پدر شدن را نیز تجربه کند. الفى که هیچ درآمدى ندارد و تنها گاهى اوقات حدود ۱۰ پوند از پدرش پول تو جیبى دریافت مى‌کرده است به گفتۀ خود هیچگاه عواقب این تصمیم خود را نسنجیده بوده است. پسرک شرح مى‌دهد که در سال گذشته زمانى‌که تنها ۱۲ سال داشته است براى ‌اولین بار ارتباط را با دوست دخترش تجربه کرده که نتیجه‌اش چنین شده است. پدر الفى که با این چالش روبرو شده است اظهار مى‌دارد که دیگر براى هر تصمیمى دیر شده است و تنها باید مطمئن شد که پسرش در این سن به فکر بدنیا آوردن بچۀ دیگرى ‌نباشد.

الفی و دخترش

(ادامه…)

دو سه روز بعد از اینکه این پست رو نوشتم، پیرزن مورد نظر گم شد!!! ناپدید شد، و من حیرت کردم از قدرت رسانه!!! از نفوذ بی بدیل گلایه ها در اذهان مخاطبین!!! و از فدایی های بی شماری که داره این سایت!!! که به طرفه العینی، پیرزن مورد نظر رو از صحنه روزگار محو کردن!!! بابا من اشتباه کردم، خواستم یه چیزی نوشته باشم! دلم برای این حورالعین تنگ شده، شما رو به خدا هر کی پیرزنه رو دزدیده، برش گردونه!!! وای… نکنه خدای نکرده، طبق دستورات شریرانه گلایه ها، بنده خدا رو از بالای پل عابر پرتش کرده باشین پایین؟!!! ای نامردا… ای وای…

همه چیز همون طوریه که هست ….
نه همون طوری که باید باشه..

نمی دونم چرا با وجود این که مردای ایرونی عاشق سبیل و ریش و پشم شون بودن، این روزا این قدر تعداد مردهای “ابرو برداشته” زیاد شده!! و واقعاً چرا بعضی ها، با شبیه کردن صورتشون به صورت یک زن، قصد دارن رل مرد خوش تیپ رو ایفا کنن!؟ اه اه گند بخوره به اون خوش تیپی ایی که توی ابروهای نازک شده واسه یه مرد خلاصه شده

کارفرماهایی که می خوان بیگاری بکشن اما دست شون موقع پول دادن، می لرزه! از این آدما بدم می یاد.

به این جور کارفرماها باید پالتیک زد چون اگه تو به خودت اطمینان داری، باید بدونی که هیچ وقت برات کار کم نیست،

مدتی هست که رفتارهای اینجور آدم ها رو تحلیل می کنم، از اونجا که اطمینان دارم تا چند سال دیگه، خداوند مهربون بهم لطف می کنه و خودم یه کار و باری رو راه خواهم انداخت، هر روز بیش از روز گذشته دعا می کنم خدایا اگر قراره منم مثل اینجور آدما بشم بهم فرصت بالا رفتن رو نده…

این دفعه دیگه شده دفعه سوم…خواب دیدنمو می گم
خواب می بینم هواپیما سقوط می کنه، البته نه به طور کامل…یه قسمتی از بال، دم یا موتورش جدا می شه و سقوط می کنه. من توی هواپیما نیستم، من پایینم
و می بینم که هواپیما سقوط می کنه و با صدای مهیبی، نزدیک اون جایی که من ایستادم فرو می افته…و بعدش من سرشار از رعب و وحشت می شم و فرار می کنم. می رم به سمتی که اون بخش از هواپیما، فرو افتاده، می بینم زمین شکاف خورده…نگران همه اعضای خانواده ام هستم……….و وقتی که از خواب بیدار شدم، کل روزم بد می شه.

چرا من باید همچین خوابی رو ببینم؟ (ادامه…)

دیروز روز هوای پاک بود.

دیروز خسته تر و رنجورتر از همیشه، در حالی که رنج این ریه های حساس رو که باید دود خالص تنفس کنه، به جون می خریدم، از ورودی مترو بالا اومدم و  چشمام به تماشای اتفاق عجیبی نائل شد: یک غرفه و تعدادی خانم، انجمن زنان مدافع محیط زیست، یا مبارزه با آلودگی هوا.
خب..تا اینجا که همه چیز به نظر خوب می یاد. اما چه فایده؟
یک پرچم چلوار سفید و تعدادی ماژیک. مردم مشغول نوشتن شعار، توصیه و یادگاری بودن…
فرزندان ما هوای پاک می خواهند، از امروز در مبارزه با عوامل آلودگی زا همت کنیم.

نوشتم و خواستم گزارش بگیرم. عکس بگیرم. از نشست خبری برمی گشتم و دوربین همراهم بود. ولی با خودم گفتم چه فایده!!!
راهمو کج کردم و قدم زنان دور شدم.
اون قدم زدن ها در روز هوای پاک باعث شد بیش از پیش اذیت شم. واقعاً ریه ها دارن عذاب می کشن و من فقط به امید خدا روزگار می گذرونم تا عید بیاد و هوا کمی بهتر بشه!
۴۰ کیلومتر خطوط مترو برای ۱۷ میلیون نفر جمعیت… وقتش رسیده که کمی همت به خرج داده شه……..نه….وقتش گذشته!!

همیشه فکر می کردم چرا مردم شهر بزرگی مثل تهران اکثراً در زمستان ها نمی توانند سر به زیر باشند و با وقاحت بیشتری در معابر عمومی به یکدیگر زل می زنند!

بالاخره جواب این پرسش را پیدا کردم: در زمستان مردم سرما می خورند و بدون توجه به حقوق عمومی استفاده کنندگان از معابر عمومی، اخ و تف و ترشحات مخاطی چرک کرده و بدمنظر را بر هر کجای پیاده رو که دلشان خواست فرود می آورند… و تاسف آور است که اگر تو فقط چند دقیقه به زمین نگاه کنی و اصطلاحاً هوس سربه زیری به سرت بزند با تهوع دائمی روبرو خواهی شد.

یک پیرزن متکدی (گدا) هست که اغلب در مسیر هر روزه ام می بینم و اصلاً هم ازش خوشم نمی یاد!
می پرسید چرا؟ مگه چه هیزم تری به تو فروخته؟!

بذارید براتون توصیفش کنم. صورتش کمی آدمو منقلب می کنه. قیافه خیلی مظلومی به خودش می گیره. می گه: پسرم، دخترم! یه کمکی بهم کنید. هوا سرده!
گاهی می بینم که از لای چادرش داره دشت اول صبحی رو می شمره. بیشتر اسکناس ۵۰ تومنی تو دستشه.
نکته ی جالب اینه که روزای ۵شنبه و همه روزایی که فرداش تعطیله، این پیرزن سر پستش نیست و هیچ کسی هم نمی دونه که کجا می ره!

حتماً می گید، خب تا اینجا که همه چیزش مثل گداهای معمولی بود.
اما نه…هنوز من تا آخرش رو نگفتم و شما هم تا آخرش رو نشنیدید. آخه این پیرزن متکدی، می دونید کجا می شینه گدایی می کنه؟!

بالای پل عابر!
اونم از معدود پل های عابری که پله برقی که نداره هیچ، بلکه سه ردیف پله ی باریک و خفن داره و سر راه یکی از ایستگاه متروهاست و ملت مجبورند ازش عبور کنن چون وسط خیابون هم گاردریل کشی شده و چاره ای به جز عبور از پل نمی مونه. اون وقت این پیرزن قدر قدرت با بالارفتن از اون پله های باریک و نشستن رو لبه پل و مظلوم نمایی، جایی رو اشغال می کنه که موجب ترافیک در تردد عابرین هم می شه.
هیچ بدم نمی یاد روزی یک نفر از افرادی که پشت ترافیک عابرین از پل مونده و عجله هم داره، با یک حرکت این پیرزن فربه رو به پایین پل پرت کنه تا بفهمه که اون پایین توی پیاده رو، جاهای بیشتری برای پهن کردن ماتحت چربی اندود و قلمبه اش وجود داره…

اینجا تهران است، خبرگزاری طلا و جواهر ایران!

۱) به دلیل نزدیک شدن به ایام محرم، بازار طلای کشور با کسادی حاد مواجه شده و همین الان ما داریم به جای مخابره خبر، به حرکات ژانگولری که یکی از همکاران با یک فروند پرتقال، در می آورد می خندیم!

۲) به دلیل کاهش صادرات طلا، وضع و حال خود فعالان صنف هم تعریفی ندارد و با جواب ندادن مکرر به تلفن های ما، تلافی این رکود را بر سر قشر آسیب پذیر شاغل به حرفه خطیر خبرپراکنی در می آورند!

۳) به دلیل بارش شدید باران، ما کماکان چاره ای جز ماندن در دفتر نداشته و کما فی السابق به ژانگولریسم همکاران لبخند می زنیم!

۴) به دلیل گرسنگی شدید اینجانب قادر به حرکت نبوده و من حیث المجموع می خواستم از همین تریبون به مامانم اینا اعلام کنم که امشب دیر میام چون موبایلم رو هم جا گذاشتم و ممکنه نگران بشید!!!

۵) می دونم بی مزه بود ولی خداوکیلیش به انجماد مغز دچار شدم از بس کفگیرم به ته دیگ خورده!…… :-)

مثلاً…

سوژه اینجاست!!! توی مانتوفروشی های بزرگ، دخترای تیشان فیشان که واسه خودشون کلی فروشنده هستن، همونا که از ناحیه صورت، پوشیده شدن با کرم پودر و ریمل و رژ…

وقتی که با کلی قر و قمیش عشوه و کرشمه میان نزدیک تو که فضولی کنن و در مورد اون مدلی که احیاناً چشمتو گرفته یه چیزی بهت اعلام کنن، اون وقت، تو پیشدستی کنی و ازشون بپرسی: راستی ” حاج خانوم!” این مدل رنگبندی هم داره؟!!!!  :-)

همیشه فکر می کردم چرا نباید در ایستگاه متروی هفت تیر یک دستشویی وجود داشته باشه.

چند روز قبل نی نی زیبایی رو در کنار مادرش دیدم که در انتهای راهروی ورودی شمال میدان هفت تیر، جلوی یک در بزرگ قرمز رنگ ایستاده بود و حرکات موزون غریبی ناشی از “جیش داشتن” به بدنش می داد!

همون طور که من به سمت اونا می اومدم،

(ادامه…)

دو روزی هست که سرماخوردگی شدیدی از مترو گریبان من رو گرفته. توی این مدت صدام از بین رفته و به سختی امکان صحبت کردن دارم. تصور کنید امروز ما هم جزو تیم خبری پوشش دهنده ی مراسم رونمایی خودروی جدید سایپا، بودیم. هر کاری کردم که توی آنتراک برنامه، از زیر بار مصاحبه کردن در برم نشد که نشد! هر کاری…!! اما در نهایت مجبور شدم چند تا سوال از یکی از اعضای کمیسیون صنایع مجلس بپرسم و طرف که تا به حال، خبرنگار به این خوش صدایی ندیده بود لبخند عجیبی زد و سعی کرد به اعصابش مسلط باشه

حالا جالب اینه که بعد از اتمام مراسم صدام باز شد
اون وقت، گوشام گرفت!!!! اگه جلوتر گوشام می گرفت دیگه حتی نمی تونستم خبر تنظیم کنم
عجب روزی بود

باعث تاسف است که بعضی از دختران جوان روزگار ما، در عوض اینکه نمی توانند زیبایی های طبیعی خودشان را نشان دهند _ که لازمه ی جوانی ست _ به یک نوع استفاده ی افراطی از لوازم آرایشی روی می آورند که بتوانند همان یک وجب گردی صورت را به شکل تابلوی نقاشی درآورند. جالب اینجاست که اغلب، نتیجه ی این نوع آرایش افراطی هم، خوب از آب در نمی آید و به جای اینکه شخص را زیباتر کند، طوری می شود که نمی توانی نگاهش کنی. برای مثال وقتی  دختری که صاحب ابروهای تتو شده و کمانی است، صورتش را می شوید و تو می بینی که فقط ۵ نخ موی ابرو برایش باقی مانده، اصلا نمی توانی از صحنه ای که می ببینی لذت ببری…..!

این عکس روی جلد مجله ی ویژه ی علوم اجتماعی مربوط به یک دانشگاه است که مطلبی راجع به کار زنان و دختران روستایی چاپ کرده بود.

رنج های پنهان

عکس دختر روستایی که احتمالاً طره ی زلف سیاهش بر تارک پیشانی _ ! _ ریخته بود و شهوت انگیز می نمود، توسط گرافیست ناشی مجله، به صورتی که می بینید سانسور شده است. آنچنان که گویی بر چهره اش اسید سوزان پاشیده اند.

دختران روستایی که در دل چمنزارهای پوشیده از علف های وحشی قدم می زنند مظهر طراوت و طبیعت اند. اما سانسورچی های مجله ای که برای دانشگاه الزهرا چاپ شود به چند تارموی ریخته بر روی پیشانی دخترک نوجوانی چون صاحب این عکس نیز رحم نخواهند کرد….